تبليغاتX
...

...

...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 19:19  توسط ...  | 

دنیا عشق خدا...

دنیا ...

به چه جرمی اینجا...شده ام زندانی..

زندانی پر غم ...پوره از رنگو ریا...که حصارش همگی رنگ شده از رنگ سیاه

از کجا گویم من....مردم بددل و افتاده به دامان گناه .....یا از آن کودک افتاده به رنجی که ندارد جایی

یا از آن مردم بادین که ندارند دینی...همگی رنگ و ریاست....پی آوردن یک لقمه ی نانی به حرام

و خدا می پرسم ....که چرا رنگ همه یکسان نیست...که چرا خون یکی رنگین است...

و چرا خون کسی دیگر چون آب زلال است و سفید....و چرا تبعیض است....تبعیضی جنسی ...

تبعیضی رنگی ...تبعیضی دینی...تبعیضی ملی...و ندارد پایان مافیا بر کار است....و چرا زوری نیست ...

که دهد پایانش....هر کسی از سر چشمان خودش می نگرد...زندگی زیبا نیست...من بگویم که چرا زیبا نیست

زندگانی زیباست دید ما زیبا نیست...و بدانم که دلیلش من چیست...ناشی از بی عشقیست

عشقی که دگر در دل این مردم نیست....وازه ی عشق چه زیباست...بنشیند بر دل ... وچه موجود عجیبیست

نجیب است و عفیف....وندانست کسی ....که چو بر خانه ی دل وارد شد....بایدش ارج نهاد....و ندانستن ما

باعث شد ....که رود از دل و این خانه ی ما.....و چو از رب خودم می پرسم ...که خدا خانه ی این عشق

کجاست... پاسخم می دهدو و می گوید ....که ندارد جایی...دائما در سفر است...وبه هر جا که رود....به در

خانه ی یک دل بزند....و چنان بر دل این خانه زند که بلرزاندو و ویران کند

و دیگر هیچ   جوابینشنیدم ز خداجزء اینکه......عشق همین نزدیکیست ...پی آن باید گشت...

....و من از جمله ی او فهمیدم ....که همه عشق خدا است خدا..........(حمید ماهاراجه)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 19:28  توسط ...  | 

رد پای خاطرات

 

سوز سرمای زمستان... اشک و لبخند دبستان... خنده های کودکانه....آن محبت آن صفا را.... هرگز از یادم نرفته... خاطرات خلوتم را...ماجرای هر شبم را....سایه ی تاریک غولی....بر سر راهم فتاده....ترس بر من چیره گشته.... از پی این ماجرا من.... می کشیدم بر سر خود .... گوشه ی یک چادری را... تا نبینم غول ها را....صبح آن شب می جهیدم... تندو چابک.. ترس بر من چیره می گشت... ترس ناظم... ترس دیری... از پی این ترس دیری... می کشیدم کفشکم را... بر سر آن پای خسته... کیف بسته... کفش بسته ... راهی آن میز بسته...سختی آن نیمکتم را... سختی آن روز ها را... هر گز از یادم نرفته.... سختی ام معنای خوبیست... یادگارم یاد روزیست... با رفیقان.... با محبان ... صاف و ساده... چیده بودیم... یک محله... یاد از یادم نرفته... فکرهای کودکانه... شاه رویای زمانه... خان و حاکم ...سکه های بی نهایت...می گرفتم بر سردست... چرخ گردون چرخ عالم.... می دریدم غول هارا.... گریه ام آید خدایا.. رفته از یادم محبت.... رفته از یادم رفاقت ...رفته از یادم صداقت....مرحمم ده ای خداوند.... مرحمم ده ای خداوند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 19:28  توسط ...  | 

نکته ی جان

 

دوستان گوش کنید ...قصه ای من دارم ....قصه ی درد غریب ... قصه ی روز عجیب ... قصه ی ماتم گل ...در عزای تک و تنهایی خود.... چه چمنزاری بود ...هر طرف را که نظر می کردی ... دشت گل های خراباتی و خشک ... به نگاهی انقاق.... به نگاه منو تو ....پیدا بود... لحظه ای بر سر امواج روانی ...که میان دل گل های سیاه.... راهی بود ....نظری افکندم ...همه از نعمت بی زحمت رب شادو خرم ...گلکی رادیدم ...تک و تنها و خراب ...سوی آن تپه ی خشک ...آفتابی سوزان ... و به سختی سایه .. ز سر شاخه ی خشکیده ی یک سرو شرور ....بر سر این گلک... قصه ی ما.... جاری بود....گاهکی سرو شرور ... قطع نعمت می کرد ... و گل قصه ی ما ... التماسش می کرد ...روز و شب فکرش بود ...که تمامش بکند ...گردش عقربه ها را گویم ...به زبانی شکند شیشه ی عمر دل خود .... بغض تنهایی و غم ...بغض نامردی همسایه  و دوست ....سروک پستو فرو مایه ی این قصه مان را گویم .... و کنارش آفتاب ... و کنارش طوفان ... که همه رنجو غم این گل ما ..... ناشی از خنجر نامردی این طوفان بود .... او خودش این می گفت .... شب طوفانی بود ... رعدو برقی آمد .... صاعقه بر دل این دسته گلان خنجر زد.....بادهای مشرقی...باران و سرمای زمستان سفید .....روزگارم را به ویرانی کشید .....روزگاری روزگارم روزگاری می بود ....دشت گل های رز سرخ و مواجین شده با عطر بهار گل جان.....نفس رهگذران را نفسی خوش می داد ....ولی اکنون آنجا ... گل هرزه ... گل بد بو و سیاه ....جای آن دشت گلان احساس .... جای آن دشت گلان عاشق .... داشت حرفش میزد .... که کسی او را چید .... چون به دستان و رخ مرد نظری می کردم ....اشک خیس پسرک را دیدم .....گفتم ای مرد خراباتی و مست .... دوستم را کشتی ......تو مگر عقلو شعورت را نیست؟ .... گفت سال هایست دراز پی این گل بودم .....پی آن در سفر دورو درازی بودم .....گفتمش ای پسرک این همه سختی و بلا ز برای چه خطر؟ .....عاشقی بودم سخت ....پدر سنگ دلو و پست خدا بی خبر عشق خدا جان شده ام .....شرط ناممکن گفت .....تا که شاید قصه ی فرهاد آید بر سرم .....داشت این را می گفت .... که گل قصه ی ما .....با صدای غم و اندوه فراوان و سیاه .....دم دم لحظه ی مرگش این گفت:......خالقا ربم خدای عالمم .... شاکرم از بهر این پایان خوش .... شاکرم از بهر این مرگم که با پایان آن ....دست دو عاشق شود در هم گره ...مرگ من آغاز یک شاخه گل است .....مرگ من تعبیر یک ناممکن است ....مرگ من .... و خدا او را برد .... ماتم گل به زمانم اثری را زد که ..... تا زمانی که نفس می کشمو ..... نا امیدی به سراپای من است ..... لحظه ی آخر گل ....لحظه ی رفتن از این خاک و دیار... از برایم بشود نکته ی جان .....مرگ را باید دید .... با همه خوب و بدش .....می توان زیبا رفت .... چون گل سرخو قشنگ .... یا به خواری پر زد ... چون گل هرزه ی بی دردو ملال

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 19:27  توسط ...  | 

سلول بی مرز

غربت يه ديواره بين تو و دستام

يك فاجعست وقتي تنها تو رو مي خوام

غربت يه تعبيره از خواب يك غفلت

تصويري از يك كوچ در آخرين قسمت

وقتي ازم دوري از سايه مي ترسم

حتي من اينجا از همسايه مي ترسم

غربت براي من مثل يه تعليقه

يك راه طولاني روي لب تيغه

اين حس آزادي اينجا نميرزه

زندون بي ديوار سلول بي مرزه

اين حس آزادي اينجا نميرزه

زندون بي ديوار سلول بي مرزه

وقتي ازم دوري شب نقطه چين ميشه

ديوار اين خونه ديوار چين ميشه

وقتي ازم دوري از زندگي سيرم

دنيا رو با قلبت اندازه مي گيرم

اين حس آزادي اينجا نميرزه

زندون بي ديوار سلول بي مرزه

غربت يه ديواره بين تو و دستام

يك فاجعست وقتي تنها تو رو مي خوام

غربت يه تعبيره از خواب يك غفلت

تصويري از يك كوچ در آخرين قسمت

وقتي ازم دوري از سايه مي ترسم

حتي من اينجا از همسايه مي ترسم

غربت براي من مثل يه تعليقه

يك راه طولاني روي لب تيغه

اين حس آزادي اينجا نميرزه

زندون بي ديوار سلول بي مرزه

اين حس آزادي اينجا نميرزه

زندون بي ديوار سلول بي مرزه

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 18:24  توسط ...  | 

شکنجه گر

رو به تو سجده مي كنم دري به كعبه باز نيست

بس كه طواف كردمت مرا به حج نياز نيست

به هر طرف نظر كنم نماز من نماز نيست

مرا به بند مي كشي از اين رهاترم كني

زخم نمي زني به من كه مبتلاترم كني

از همه توبه مي كنم بلكه تو باورم كني

قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد

تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد

عذاب مي  كشم ولي عذاب من گناه نيست

وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست

قلب من از صداي تو چه عاشقانه كوك شد

تمام پرسه هاي من كنار تو سلوك شد

عذاب مي  كشم ولي عذاب من گناه نيست

وقتي شكنجه گر تويي شكنجه اشتباه نيست

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 18:22  توسط ...  | 

دنياي اين روزاي من

دنياي اين روزاي من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

دنياي اين روزاي من درگير تنهاييم شده

تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

در حسرت فرداي تو تقويممو پر مي كنم

هر روز اين تنهاييو فردا تصور مي كنم

هم سنگ اين روزاي من حتي شبم تاريك نيست

اينجا به جز دوري تو چيزي به من نزديك نيست

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم

دنياي اين روزاي من همقد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

دنياي اين روزاي من درگير تنهاييم شده

تنها مدارا مي كنيم دنيا عجب جايي شده

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 18:19  توسط ...  |